تبليغاتX
یک جرعه سکوت

یک جرعه سکوت

امروز

یا حق

امروز حس خاصی دارم. شاید حالت عمیق تری از آن چه که داشته ام. امروز برایم خاص بود.

فعلا همین...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 7:41 بعد از ظهر  توسط فرزاد 

غزلی برای غزل و خدای غزل

یا حق

پیرو حرف هایی که دیروز زدم و آن چه که بر من گذشته، بار دگر دست به دامن ملای روم شدم و سخن پر سوز و گدازش را تنها التیام بخش روح پر تب و تابم دیدم.

برای آفریننده ی عشق و جان و برای نازنینی که مرا بسوخت...

تو نه چنانی که منم من نه چنانم که توییمن همه در حکم توام تو همه در خون منیبا همه ای رشک پری چون سوی من برگذریدوش گذشتی ز درم بوی نبردم ز تو منچون همه جان روید و دل همچو گیاه خاک درتای نظرت ناظر ما ای چو خرد حاضر ماچون تو مرا گوش کشان بردی از آن جا که منممستم و تو مست ز من سهو و خطا جست ز منزین همه خاموش کنم صبر و صبر نوش کنم تو نه بر آنی که منم من نه بر آنم که توییگر مه و خورشید شوم من کم از آنم که توییباش چنین تیز مران تا که بدانم که توییکرد خبر گوش مرا جان و روانم که توییجان و دلی را چه محل ای دل و جانم که توییلیک مرا زهره کجا تا به جهانم که توییبر سر آن منظره​ها هم بنشانم که توییمن نرسم لیک بدان هم تو رسانم که توییعذر گناهی که کنون گفت زبانم که تویی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 8:16 بعد از ظهر  توسط فرزاد 

آتش زدند ما را...

یا حق

جلوی آینه می ایستم. زل می زنم در چشم های خودم! قیافه ی خسته و متلاشی آن سوی آینه چه آشناست! سیاه شده ام. شکسته شده ام. شکسته ام. پیر شده ام. لزومی به انکار نیست، می پذیرم. وقت هایی در زندگی تلنگر که چه عرض کنم، ضربه ی کاری و سهمگینی بر تنت و روحت وارد می شود و تو نقش بر زمین می شوی. سیاه شده ام. سر تا پایم را دود غلیظی گرفته است. آتشم زدند. زدند و رفتند. قاعده اش هم همین است...

راه و روشی برای خود دست و پا کرده ای و به خیال خودت به سر منزل مقصود با آخرین سرعت می تازی. سرمست از این تاخت و تاز آن ضربه ی کاری از راه می رسد و نشانت می دهد که با آخرین سرعت اما در حال سقوطی! یک سقوط با شکوه به عمیق ترین و سیاه ترین نقطه ی آدمیت. یک بار هم این "ضربه ی ناگهانی" را تجربه کرده ام. همانی بود که آن سان که گفته ام همین جا، فرق سرم را شکافت و از درون آتشم زد. همان صلت قصیده ای که به جای مقطع شعرش "سه نقطه"ای گذاشت و خاکسترم را به دست باد سپرد.

اما کنون، درگر بار باز حسی به سراغم آمد و مختصات گمراهی ام را بر سینه ام نوشت! تا یک بار دیگر بوی آن وجود نازنین از دور دست های لا مکان روحم را نوازش دهد و "هزار راه نرفته"ام را  یادم آرد. پیش زمینه خودش بود تا باز هم به خود آیم و ظرفیت های سر به مهر و لا یزالم را بزرگتر ببینم و بر به کار بستنشان قیام کنم. روحم را دگر باری جلا داد تا برخیزم و فریاد بر آورم که:

آمده ام

آمده​ام که سر نهم عشق تو را به سر برمآمده​ام چو عقل و جان از همه دیده​ها نهانآمده​ام که رهزنم بر سر گنج شه زنمگر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکناوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنمآنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کندگفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خودآنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشددر هوس خیال او همچو خیال گشته​اماین غزلم جواب آن باده که داشت پیش من ور تو بگوییم که نی، نی شکنم شکر برمتا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برمآمده​ام که زر برم زر نبرم خبر برمگر ز سرم کله برد من ز میان کمر برماوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برمپیش گشادتیر او وای اگر سپر برمتاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برمو آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برموز سر رشک نام او نام رخ قمر برمگفت بخور نمی​خوری پیش کسی دگر برم

پ.ن:پیر قونیه معجزه می کند. از هرم کلامش تنم می لرزد...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 3:24 بعد از ظهر  توسط فرزاد  | 

روزمره ها...

یا حق

رفتم یه چند جایی سر زدم دیدم ملت از اتفاقات روزمره خودشون میان تو وبلاگ ها می نویسن و خوندنشم بد جوری جواب می ده، گفتم مام بیایم یه حرکتی بزنیم لذا نقدا مال امروزو می نویسم تا بعد چی پیش بیاد. البته لزوما نکات خاصی هم توش نیستا. یه تمرینی هم می شه واسه خودم که نوشته ی بدون منظور و ریزه کاری هم بنویسم! همین الان باز یه منظور کوچیک اومد توش!!

صبح بعد از مدت ها نمی دونم چی شد زود از خواب بیدار شدم! البته خیلی وقته ساعت کوک نمی کنم چون اعتقادی بش ندارم( مگه این که دیگه خیلی خیلی اورژانسی و پیشتاز باشه) ولی وقتی بیدار شدم دیدم ساعت ۸.۵ خیلی با خودم حال کردم.این نشون می ده این حقیر یه جورایی تا لنگ ظهر می خوابیده است(ماضی نقلی استمراری بود دیگه؟)اینم از اون صبحایی بود که حالم مزه گه می داد.دلیل خاصی نداره ولی بعضی وقتا تا ویندوزم بیاد بالا یکی دو ساعتی طول می کشه. باید می رفتم خونه خواهرم. پا شدم شال و کلاه کردم. مقادیر متنابهی از ترافیک بین صبح و ظهرگاهی شهر زیبا و جذاب تهران رو در بزرگراه های سرعت آزادش!! نوش جان کردم تا بالاخره رسیدم به مقصد. باید یه خریدی از بیرون می کردیم. با همه احترامی که به خانوم ها قائلم ولی خرید رفتن با هر خانومی حتی خواهر جیگر می خواد سیخی پونصد هزار تومن. بیچاره خواهرمم کلی مراعات حالمو می کنه و فقط جلوی بعضی از مغازه هایی که هیچ خریدیو ازش نداریم وایمیسته. ولی اون وروجک ۳ ساله (دختر کوچیک خواهرم که خیلی هم ماه و دوست داشتنیه) مگه می ذاره؟نفس هر دو تامونو بریده بود! به هر حال برگشتیم خونه. ناهارم که چتر خواهره بودم زدم و راه افتادم که برم دانشگاه. فکر کنم دفعه دوم یا سوم بود که افتخار اینو پیدا کردم که تو اتوبوس ‌بی آر تی بشینم!! کلی ذوق کردم با سیستم حمل و نقل شهری و مفاهیم عمیق کلان شهرها و زندگی ماشینی! حالا همه اینا به کنار خیلی کلاس داره که هم خط ویژه اتوبوس و هم مترو یه ایستگاه به اسم دانشگاه آدم داشته باشند نه؟! مخصوصا که خط بعدی مترو هم ایستگاهشو بیخ گوشمون دارن میسازن. همینه دیگه مفاهیم که سطحش میاد پایین آدم تو نوشته هاش کلاس چیا رو که نمی ذاره! اه چه باد رو اعصابی بود؟ حسابی موهامونو ریخت به هم! نتیجه اش هم این شد که عصری رفتم با نمره ۴ کوتاشون کردم تا اونا باشن که دیگه هوس گردن کشی نکنن! تو دانشگاه یه کم نشستیم و با آخرین بازمانده های هم ورودی که فکر می کنم مربوط به قبل از دایناسورها می شه حرف زدیم. یه سرم رفتم پیش استادم گل گفتیم و گل شنفتیم کلی هم قرار مدار گذاشتیم که ایشالا انجامشون می دم! در نهایت هم از کلکسیون تکنولوژی کلان شهریمون یه مترو کم بود که اونم به سنت آبمیوه گیری های دستی و نه برقی! زدیم تو رگ تا بالاخره یه تن خسته و خواب آلود بیفته رو همون تختی که صبح ازش کنده شده بود.

پ.ن: در آینده بسیار نزدیک یه سری پست می خوام بنویسم شامل مکالمات من و خدا در محل های مختلف. رفیقیم دیگه میریم این ور اون ور میشنیم درد و دل می کنیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 0:41 قبل از ظهر  توسط فرزاد  | 

از رنجی که می بریم...

یا حق

یا حق! کجایی ای حق؟ 

قرن هاست تو را چشم در راهم.

چشمانم شاهد سنگ فرش خیابان هایست که شاهد ندیدنی ترین ها بودند و هستند.

چشمانم درد گرفت از این همه درد بی پایان.

ای کاش ...

ای کاش؟

ای کاش چه؟ چه می خواهم؟ اگر این منم، اگر دریافته ام که در زندگی درد مرا بزرگ خواهد کرد. اگر می دانم در هر زمان و مکانی که باشم، شرط این است که آزاده باشم درست باشم راست باشم...

پس چه می خواهم؟ من در تعالی تلاش می کنم. رنجی که می برم پخته ترم می کند. مدتی بود که سعی داشتم بزرگ شوم.

چند ماهی است که بزرگتر هم می شوم. جوی و فضایی شد که تجربه های نو برایم آفرید. درد انسان را بزرگ می کند. چه درد کوچکی است درد کتک خوردن! و چه دردها که چشیده اند و من هنوز توان تصورش را هم ندارم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 11:7 بعد از ظهر  توسط فرزاد  |