یا حق
باران می بارد، پاییز است و من عاشق شده ام. سالهاست که در تکاپوی عشقم. حس گنگ و عمیق و دردناک و مقدسی است. همین حالا از باران آمدم، زانوهایم را بغل کرده بودم و روی سکوی کم عرض بالکن به زحمت خود را جا داده بودم. نصف تنم بیرون بود و قطرات خنک و زلال باران دست و پایم را تر می کرد. هنوز خشک نشده! باران ذهنم را هم خیس کرد...
به زندگی می اندیشم، به زنده بودن و فرق آن با زندگی کردن. مسیر طول و درازی را طی کردم و می کنم تا زندگی کردن را بهتر بیاموزم. در فصل مشترک جسم و جان به وجود نازنینی برخوردم و از نو زاده شدم. انقلابی تمام عیار روحم را لرزاند. هنوز می روم، هنوز در جریانم و باز نمی ایستم. این، تمام ابعاد زندگیم را فرا گرفته است. می خواهم خوب باشم می خواهم بهتر شوم و برای لایق شدن به هر دری می زنم. کاستی هایی هم دارم ولی نا امید نمی شوم. لرزه ای که او بر جان من انداخت یک راه بود برای زندگی کردن. این تاثیری بود که از او بر من وارد شد. شاید او خود نداند که بر من چه گذشته، شاید او خود نیز به آن چه من برای رسیدن به آن در تکاپویم نرسیده است. اما این نیرو و این انرژی از وجود نازنین او بود که این گونه به من جان دوباره داد. شاید خودش نداند که با این دم مسیحاییش...
چه بالا
چه بلند
پرواز می کنم
مرا تو بی سببی نیستی...
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 1:4 بعد از ظهر  توسط فرزاد
|
یا حق
آقا ما اگه بخوایم تو یه روز بیشتر از یه پست بنویسیم کسی مشکلی داره؟! یه دوستی دارم هر وقت بخواد نظر کسیو بپرسه یه چوب می گیره دستش به این کلفتی( نه اون کمه یه کم بیشتر... آره همین، همین سایز خوبه) بعدش می گه کسی مشکلی داره؟! حالا شما هم که دارین اینجا رو می خونین فکر کنین من بالا سرتون با یه چوب به همون کلفتی وایسادم و می گم: کسی مشکلی داره؟!
به نظرم تا همین جا شکتون به یقین تبدیل شده که راستی راستی من یه جیزیم هس. ولی خوب به چند نفر که یه جورایی این چیزا حالیشونه وضعمو گفتم می گن در شرف افسردگی هستی. فکر کن من افسرده بشم می خندیما!! البته اونقدرام اوضاع بی ریخت نیست ولی در حد قابل قبولی به هم ریختم که بگم به گ.. رفتم!! پشت بند حرفایی که آخر پست قبلی زدم یا شایدم اول پست بعدی می خوام بزنم خلاصه این وسط مسطا می خوام یه حرکتی بزنم که از این بین آسمونو زمین ولو موندن در بیام. هر کی هر جا به هر شکلی نظری داره بسم الله.
+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 8:6 بعد از ظهر  توسط فرزاد
|
یا حق
باید بخواهی! مهم نیست چه را یا که را می خواهی، چگونه می خواهی، اصلا چرا می خواهی؟ برای خودت مهم است ولی برای من نه! من می گویم اگر می خواهی باید با تمام وجود بخواهی هر چه از دستت بر می آید برای به دست آوردنش انجام دهی. حال هر چه این خواستنی بزرگ باشد پاک و زلال باشد و با ارزش باشد طبیعتا بیشتر باید بخواهی عمیق تر باید بخواهی و این خواهش و تمنا تمام ذرات وجودت را فرا گیرد. تا نخواهی به دستش نمی آوری. نمی گویم با خواستن حتما به آن می رسی. ولی درست خواستن شرط اول است اگر نباشد نمی شود باور کن! می خواهم و خواهشم رفته رفته عمیق تر می شود اما هنوز خبری نیست تو گویی سال ها با آن چه در طلبشم فاصله دارم. مثل ابر بهاری، یک روز می خندم و یک روز می گریم. اما ته دلم قرص است نمی دانم از کجا ولی...
خوب بعضی از احساسات را نمی شود بر قالب حرف و سخن جاری ساخت.
تازه گیریم بشود این چه دردی از من دوا می کند. اصلا همه چیز را بریزم روی دایره که چه بشود؟
برای تحمل این حالت دلتنگی و دل سوختگی تدابیر جدیدی در زندگی می اندیشم. از هرچه بدی و موج منفی و تنش عصبی فاصله می گیرم تا بتوانم حداقل از پس این یکی که طول و عرض زندگیم را درنوردیده است بر آیم. سعی می کنم و البته سعی می کنم که از زندگی لذت ببرم!! تفریحات کوچک و حاشیه ای برای خود فراهم می کنم تا بگذرد این روزهای سخت وسنگین.
اما هرچه هست، پر از درد و رنج و سکوت غم بار و انتظار تمام نا شدنی...
راضیم و امیدوار.
+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 7:29 بعد از ظهر  توسط فرزاد
|
یا حق
قرار نبود به این زودی ها بنوسیم ولی...
یک نگاه یک دنیا حرف است. حرف های نگفتنی.
یک برخوردِ تصادفی یک اتفاق است اما زیبا.
نگاهی که بر زمین دوخته می شود حاکی از هُرم چشمانی به وسعت دریاست.
و سری که بر گریبان فرود می آید یک دنیا نگاه است که تاب تب لرزه های پس از آن را ندارد.
و دنیا دنیا امید که به حرمت لحظه ای مقدس آفریده می شود تا دلی را عمق بخشد و چشمی را تر.
اینجا پختگی دردی از تو دوا نمی کند باید بسوزی...
+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 10:40 بعد از ظهر  توسط فرزاد
|
یا حق
بالاخره آمدم. باز هم دلم می خواست بنشینم و فکر کنم، دیدم نمی شود. باید آمد و این بار را بر زمین گذاشت باید فرجه ای به این دل داد تا حرفش را بزند و سبک شود. آمدم از دلم بگویم از احساس بگویم و این آتش نهفته. یک سال قبل از این، در آن پست های "بیست و سه سال" از تغییر خود در سال بیست و سوم نوشتم. نوشتم از نوشته های کسی که مسیر فکری مرا زیر و رو کرد. منی که با دریایی از غرور و رضایت از خود در حال پالایش خود بودم با خواندن دل نوشته های او لرزه بر تنم افتاد و کاخ افکار و اهدافم به یک باره فرو ریخت. نوشتم که شاید روزی و جایی از او بیشتر بگویم. اما اکنون می گویم، با تمام وجود فریاد می زنم که او مرا سحر کرد. شاید نوشته ای بود مثل نوشته های دیگر. شاید گذرم بر آن نمی افتاد و هرگز آن را نمی خواندم. در این دنیای مجازی چه بسیار است خواندنی ها و نخواندنی ها. اما قسمت من نوشته های پاک و زلال او بود تا از نو متولد شوم. بخوانم و به هم بریزم. بر زمین بخورم تا دوباره بایستم. چشم های خود را بشویم تا دیدنی ها را آن گونه که شایسته است ببینم. این یک شروع دوباره برای من بود. دو سالی طول کشید تا بتوانم راه را اصلاح کنم و به یک جمع بندی موضعی برسم. اکنون حس می کنم دلم بازتر شده است. فراخ تر شده است. همان طورکه انتظارش را هم داشتم زمان بسیاری از مشکلات را حل کرد و با خود برد. موانع را از پیش رویم برداشت تا عمق راه را بهتر ببینم. در نهایت، رسیدم به این که برای همه آدم ها راهی هست برای رسیدن به خدا. رسیدن به درستی به حق به آن که باید باشی. هر چقدر در این مسیر پیش رفتم، به او که با من چنین کرده بود مومن تر شدم. فکر نمی کردم که سرنوشت اولین سلامم به او این گونه خواهد شد اما شد. دلگیر که نیستم هیچ دلخوش هم هستم. این خود درس بزرگی بود تا بدانم برای هدف باارزش چقدر باید تلاش کرد و درد را به جان خرید. منتظر اتفاقات بزرگتری هستم که دلم بر آن ها گواهی می دهد. زندگی از آن کسانی است که درست فکر کنند و درست بفهمند.
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 2:40 قبل از ظهر  توسط فرزاد
|