تبليغاتX
یک جرعه سکوت

یک جرعه سکوت

آسودگی

یا حق

این حس آسودگی و آسایش که بر من حکم فرماست

عجیب روحم را نوازش می دهد

و مرا در شیرین ترین حس های روحانی می نوازد

.

.

.

و چه وسوسه انگیز به مرگ می اندیشم

چند کار نیمه تمام دارم - که آن هم در منفعت دیگری است و نه من-

آن نیز به انجام رسد

و یا بر روالش یقین یابم

مرا زیاده کاری نیست در این بل بشوی وانفسا

.

.

.

یعنی که چنین آزاد و رهایم 

در این روز و این ساعت...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 8:42 بعد از ظهر  توسط فرزاد  | 

اردیبهشت زیبا

یا حق

اول این که

بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم

شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد

گره ها در حال باز شدن است و من - به امید و کمک او - در حال آدم شدن

فقط این نکته را بگویم:

از خیلی از نظرات استفان هاوکینگ ( آن فیزیکدان نابغه افلیج) خوشم نمی آید اما...

در این که می گوید "زن" پیچیده ترین موجود در جهان است

بسیار موافقم

تا بعد...

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:59 بعد از ظهر  توسط فرزاد  | 

این سال نکو...

یا حق

این روزها مدام از نوشتن فرار می کنم. می دانم اگر با این وضع بنویسم بسیار ناهمگون خواهد بود. شاید تا یک هفته یک ماه ... نمی دانم. ولی این روزها حسابی کلافه ام

پس تا بعد

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 2:43 بعد از ظهر  توسط فرزاد  | 

دیدار آشنا

یا حق

دیروز برایم خاص بود. خیلی هم خاص بود. از دو جهت. نخست این که آشنایی را دیدم که دیدارش اولین بار بود. عزیز و هم صحبتی از چند سال پیش تاکنون. حضورش و آن لحظه ها مغتنم بود. و دوم این که آنچه بر من گذشت، مروری شد بر یافته ها و دانسته هایم. ساده می گویم اگرچه می دانم کلمات گنجایش معنی ام را ندارند. آنچه تکانم داد محبتی بود که انتظارش را نداشتم... دیدن این که چقدر بر کسی اثر گذاشته ام، بی آن که قصدش را داشته باشم، پشتم را می لرزاند. مسئولیت و وظیفه ای بزرگ بر شانه هایم سنگینی می کند. این مسئولیت اکنون به بغضی در گلویم بدل شده است...

بعضی وقت ها در مورد امری خاص زیاد فکر می کنی. نظرت بالا و پایین می شود. به خاطر کمبودها یا فشارها حس می کنی ایده ات تغییر کرده است. خود را با شرایط جدید وفق داده ای و تصمیمی گرفته ای که ممکن بود قبلا به آن راضی نباشی. اما سر بزنگاه اتفاق... می بینی همان آدم قبلی هستی، همان قیدها و ارزش ها چنان محکم نگاهت داشته اند که ذره ای هم احتمال سقوط نیست. من سربلند و استوار در لبه پرتگاه قدم بر می دارم. خدایا ممنونم از این حس محکم و زلال که هدیه ای از جانب توست.

من به انسان های اطرافم به آنان که لحظاتی با هم بوده ایم آنان که حس های مشترک داشته ایم و مسیری را با هم پیموده ایم، با تمام وجود احترام می گذارم. تلاشم در جهت افزایش این حرمت است. ممکن است پیش از این چنین نبوده ام، اما اکنون در این جهت حرکت می کنم.

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1390ساعت 10:40 بعد از ظهر  توسط فرزاد  | 

تمرکز

یا حق

هر از گاهی سری به نوشته های پیشین خود می زنم و آن ها را مطالعه می کنم. بعضی از آن ها در زمان و حس بخصوصی نگاشته شده اند و بار سنگینی دارند. وقتی دوباره آن ها را می خوانم حس غریبی دارم. همیشه همه آنچه را که بدان می رسم نمی توانم حفظ کنم! این آزارم می دهد. اخیرا که تغییرات روحی و ظاهری در زندگی ام بیشتر شده، سعی دارم تمرکزم را بیشتر کنم تا بتوانم به هر آنچه می رسم عمل کنم و آن در وجودم نهادینه نمایم. این مهم نیازمند عاری نمودن ذهن از فکرهای زاید و بی موقع است. این روزها بر این موضوع انرژی می گذارم. دارم درس می خوانم و خود را برای کنکور دکترا آماده می کنم. ذهنم پر از ایده های نو و بلند پروازی هاست...

تا بعد

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 6:57 بعد از ظهر  توسط فرزاد  |